تبليغاتX
سکوت متروک در بند زندان گمشده
چیزی که این روزها در حال لمس کردن ، در حال دیدن و درحال تجربه کردن هستم

چیزی نیست جز

یک تنهایی عجیب و غریب

تنهایی ،  نه نداشتن دوست یا عشق یا هر مفهومی از این دست

گم شدم بین آدمهایی که خیلی تنها هستند و راه بین گم شدگان پنهان شده

شبیه دوزخ یا نه برزخ

بقدری در حال تجربه تنهایی هستم که طاقتم در حال ذوب و پیکرم دچار فرسایش شده

چیزی جز تاریکی نیست

هرچند امید تنها یار من

مثل کودکی ، شیرین ، نیاز به نوازش من داره تا باهم زنده بمونیم

ولی سرمای سرد

سوار بر بادی همچون تازیانه ،  هر لحظه نهیب می زنه

بخواب

هیچ راهی نیست

هیچ راهی نیست

الهی ...

+ نوشته شده در 89/08/12ساعت توسط

وقتي داستان مزرعه حيوانات واقعيت پيدا مي كنه

وقتي 1984 شبيه رمز فاش شده است

ديگه نيازي به اسم شب نيست

تا از ايست بازرسي خيابان هفتم بگذري

فقط كافي هست

يك موجود ناطق باشي

توان فهم براي بودن مثل لنگر كشتي براي قايق هست

كافي فكر نكني

كافي نبيني 

اسارت هم آزادي خاص خودش رو داره

انتخاب كن

زنداني يا زندان بان

شال هاي چهار خونه رو محكمتر به سر كنيم


والضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالين

+ نوشته شده در 89/06/08ساعت توسط |






+ نوشته شده در 89/01/21ساعت توسط |

امروز تصمیم گرفتم کمی از عقده حقارت خودمو تخلیه کنم  و اصلا 2زار برای خودم احترام قائل نشم بی خیال همه چیز بذار خیال کنم خیلی حالیمه 

خوب شروع می کنیم

تق تق تق ( این یعنی من وارد کلاس شدم و پشت میز استاد نشستم و دارم از دوستان میخوام که توجه کنند)

حاضر غایب نداریم بابا اینجا اسمش دانشگاه هست

بی احترامی و سر کوب هم نداریم بابا ما بزرگ شدیم

از معارفه شروع می کنیم دوستان من عزیزان حاضر دانشجوهای محترم اسم من دکتر ملوس هست از من دعوت شده در این ترم کلاس فلسفه های ناشناخته رو تدریس کنم در واقع خودم هم شناخت زیادی از این موضوع ندارم 

عزیزم شما 

من استاد

بله شما آدامس میل بفرمائید و لی لطف کنید وقتی آزمایشات الاستیک خودتون رو انجام میدید نتیجه رو اعلام نکنید  (ببخشید استاد )

خوب یک سوال اون چه چیزی هست که حداقل تا امروز و با اطلاعات حال ما کسی در موردش بحث نداره و

تقریبا همه به اشکال مختلف قبولش دارند ؟

خدا

بعضی ها کافر هستند

عشق

خیلی ها قبولش ندارند

ماده

بعضی ها واقعیت رو زیر سوال می برند

 من فکر می کنم  از روزی که بشر شروع به فکر کردن کرد عده ای سعی کردند چیزی رو رد کنند و

عده ای سعی کردند چیزی رو ثابت کنند

اما همشه واقعیت و بالاتر از اون حقیقت مرگ رو کسی انکار نکرد

قبول داریم که همه ما خواهیم مرد

اما چطور میشه این موضوع رو لمس و درک کرد

قبول داریم باید زندگی کرد و مرگ بخشی از چرخه تکامل معنا هست اما کدوم یک مدت زمانش طولانی ترهست

قبول داریم که می دونیم اما به چه علتی  علت زندگی کردن خودمون رو گم می کنیم

چه چیزی باعث میشه فراموش کنیم از ابتدا برای رفتن آمده بودیم 

چه چیز باعث میشه این فرصت عظیم تیدیل بشه به یک وقت گذرونی

چرا معصومیت کودک تبدیل به چیز دیگری میشه 

البته برای من به شخصه (این در امتحان نمیاد) مرگ مفهوم روشنایی داره تا تاریکی ولی خوب منکر اصالت زندگی هم نیستم چون زندگی فضای وجودی مرگ هست حجمی که باعث میشه خطوط در اون رسم بشند

مثل سفیدی کاغذ برای سیاهی مرکب

استاد این هایی که شما گفتید استاد ترم قبل هم گفته بود حرفهای شما تکراری هست

من نمی دونستم خودم همین دیشب این را خوندم

با شه مطلب رو عوض می کنیم

 شنیدید میگن خلایق هر چه لایق

کشوری که ما درش زندگی می کنیم ( منظور  کشور بزرگ گابو گابو یکی از ابر قدرت های جهان هست ) 

آیا ما لیاقت این.......رو نداریم یا آنها لیاقت ........به مارو



+ نوشته شده در 89/01/21ساعت توسط |