کافی بود ترس رو کنار بگذارم
و شهامت داشته باشم
اگر کمی خودم رو تغییر داده بودم قطعاً دنیا برای من خیلی تغییر می کرد
ترس با اینکه زاده چیز دیگه ای هست اما با خودش چیزهای زیادی رو به دنیای ذهن من آورد
من جنگیدم برای شکست نخوردن
و پیروز شدم به خاطر ترسیدن
و شکست خوردم به خاطر پیروز شدن
یادم هست وقتی که سن کمی داشتم فکر می کردم برای یک مبارز آخرین چیز غرور اون هست
کمی که زمان گذشت فکر می کردم برای مبارز همه چیز هدف اون هست
و کمی بعدتر عادت کردم به اینکه که برای اون هم همه چیز زندگی و زنده موندن هست
فقط کافی هست به ذهن اجازه بدی کمی بخوابه و اونوقت
مثل یک نقاش ماهر روی بوم سیاه با یک مداد کوچک مشکی خورشید رو نقاشی می کنه
فکر می کنم این یعنی خودباوری
یعنی امید به زندگی ، یا خور شید هایی مثل این
تنها مشکل من اینجا گذر زمان هست
دارم فراموش می کنم ، نه برای من سوال شده ؟
خورشید چه رنگی بود
اگر شهامت من کافی نبوده دیگه مهم نیست همه چیز اتفاق افتاد ه
مهم این هست
که قانون هایی که در زندگی تونستم بشناسم ( منظورم قوانین طبیعی یا هر اسمه دیگه ای که میشه برای اون انتخاب کرد)دقیق و سریع و بجا عمل می کنند
اما یک جای کار مثل اینکه خدا هم اشتباه کرده و یک باگ کوجولو جا گذاشته ( تا جایی که من فهمیدم یکی بیشتر نیست )
و اون اینکه
روی سیستم های خاکیش نباید کلید روشن و خاموش می گذاشت
این اختیار عجب چیزی هست
خداحافظ
و به امید دیدار در سا نس بعدی زندگی
هر چند وقتی گذشته رو فراموش کردیم
چطور ممکنه آینده رو به خاطر بیارم
مهم نیست
به هر حال
خاطرتان آرام
ایامتان خوش
نغمه هاتان پایدار
خوش عاقبت باشید
